+ ببينيد در مورد رسول الله (ص) ...
ببينيد در مورد رسول الله (ص) چه مي گويند..............
1 - پيامبر را سِحر کردند تا هواس پرتي پيدا کرد و نمىفهميد چه مىکند يا چه مىگويد ! صحيح البخاري ، ج4 ، ص534 کتاب الجزيه ، باب 869 هل يعفي عن الذمّي إذا سحر ، ح 1342 و همان ، ج7 ، ص 257 ، کتاب الطب ، باب 412 السحرة ، ح 662 ؛ سنن النسائي ، ج7 ، ص112 کتاب تحريم الدم باب سحرة اهل الکتاب .
2 - پيامبر بنا حق افرادي را دشنام مىداد ! صحيح مسلم ، ج5 ، ص168 کتاب البر والصلة والآداب 25 ، باب من لعنه النبي صلي الله عليه و آله وسلم أو سبّه و ليس هو أهلاً لذلک ح88 ( 2600 ) و ح 89 ( 2601 ) تا ص 172 ، حديث 97 ؛ و صحيح بخاري ، ج8 ، ص534 کتاب الايمان والنذور ، باب 857 اليمين فيما لايملک و في المعصية وفي الغصب ، ح 1529 .
3 - پيامبر در نماز با شيطان گلاويز شد ! مسند احمد بن حنبل ، ج4 ، ص164 ، ح11780 ، و ج7 ، ص442 ، ح21062 ؛ صحيح مسلم ، ج2 ، ص23 و 24 ، ح39 و 40 کتاب المساجد و مواضع الصلاة باب 8 جواز لعن الشيطان في أثناء الصلاة .
4 - پيامبر با حالت جنابت نماز خواند ! صحيح البخاري ، ج 1 ، ص417 و 418 ، کتاب الاذان باب هل يخرج من المسجد لعلة ، ح 604 و 605 ، و سنن النسائي ، ج2 ، ص81 کتاب الامامه باب الامام يذکر بعد قيامه في مصلاه أنّه علي غير طهارة
5 - حضور پيامبر در مجلس رقص ، غنا و نوازندگي و تأييد لهو و لعب ! صحيح البخاري ، ج2 ، ص435 ، باب 606 الحراب و الدرق يوم العيد ح 896 و باب 607 سنة العيد لاهل الإسلام ، ح 898 و ج5 ، کتاب المناقب ، ص269 باب 16 قصة الحبش و قول النّبيّ يا بني ارفدة ، ح 60 و کتاب المغازي ، باب 127 ، ص 176 ح 497 و ج7 ، کتاب النکاح ، ص37 باب 49 ضرب الدفّ في النکاح والوليمة ، ح 79 ، و ج1 ، کتاب الصلاة ، ص256 باب 310 أصحاب الحراب في المسجد ، و سنن الترمذي ، ج5 ، ص580 باب 18 في مناقب عمر بن الخطاب ، ح3690 و ح3691 ، ومسند احمد ، ج5 ، ص333 ، ح15720
6 - نسبت بي مبالاتي به حضرت رسول صلي الله عليه و آله وسلم در مورد همسرانش . صحيح البخاري ، ج1 ، ص136 باب 109 خروج النساء الي البراز ، و ج7 ، ص75 کتاب النکاح باب 116 خروج النساء لحوائجهنّ ، ح 166
7 - نسبت تخلّي به پيامبر دادن درمکان نا مناسب و درمنظر ديگران . صحيح البخاري ، ج3 ، ص278 کتاب المظالم باب 453 الوقوف والبول عند سباطة قوم ، ح 690 ، وسنن النسائي ، ج1 ، ص19 کتاب الطهارة باب الرخصة في ترک ذلک ، و سنن النسائي ، ج1 ، ص31 باب البول في الإناء.
نوشته شده توسط : سيدعابس حسيني
+ ازدواج ام کلثوم با عمر بن خطابحقيقت يا افسانه؟؟؟
يکي از شبهاتي که اهل سنت بر آن پافشاري زيادي ميکنند و تبليغات عجيبي پيرامون آن به راه انداختهاند، مسأله ازدواج ام کلثوم با عمر بن خطاب است.
آنها عقيده دارند که امام علي عليه السلام دخترش ام کلثوم را به ازدواج عمر بن خطاب در آورده است.
هدف آنها از طرح اين مسأله دو چيز است:
1. اثبات حسن روابط بين امام علي عليه السلام و خلفاي سه گانه. ميگويند اگر روابط بين امام علي عليه السلام و عمر بن خطاب حسنه نبود، پس چرا حضرت علي عليه السلام دخترش ام کلثوم را به ازدواج عمر درآورد؛
2. شنيده بودند که پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم گفته بود که: «کل نسب و سبب منقطع يوم القيامة إلا نسبي و سببي»، آنها با اين کار ميخواستند در کنار ديگر فضايل جعلي عمر بن خطاب، اين فضيلت را نير براي او به اثبات برسانند.
3-زيرسئوال بردن تهاجم وي به خانه حضرت فاطمه (س) .
محور اول: آيا اصلا حضرت علي عليه السلام از حضرت زهرا سلام الله عليها دختري به نام ام کلثوم داشته است يانه؟
محور دوم: آيا اين کسي که عمر بن خطاب از او خواستگاري کرد، دختر امام بوده است يا ربيبه او؟
محور سوم: آيا ام کلثوم همسر عمر بن خطاب، دختر امام علي عليه السلام بوده است يا دختر جرول بن مالک؟
محور چهارم: تناسب سني بين ام کلثوم و عمر
محور پنجم: حقايق تاريخي چه ميگويد؟
محور ششم: اگر اين ازدواج حقيقت دارد، آيا از روي ميل و رغبت بوده است يا از روي اجبار و زور؟
محور هفتم: اهانت عمر به ناموس رسول خدا!
محور هشتم: احياء سنت جاهلي
محور نهم: تناقضات در بين روايات
محور دهم: آيا اين ازدواج، فضيلتي را براي خليفه دوم به اثبات ميرساند؟.
محور يازدهم: بررسي روايات.
اين که حضرت علي عليه السلام از حضرت زهرا سلام الله عليها فرزندي به نام ام کلثوم داشته باشد، قابل اثبات نيست و ما معتقد هستيم که امام علي عليه السلام فرزندي به نام ام کلثوم از حضرت زهرا سلام الله عليها نداشته است.
همانطور که ميدانيد، «ام کلثوم» اسم نيست؛ بلکه کنيه است. چنانچه امسلمه، ام فروة و... کنيه است، نه اسم. و آنچه از تاريخ استفاده ميشود، اين است که حضرت زينب سلام الله عليها کنيهاش ام کلثوم بوده است؛ از اين رو، اين مسأله باعث اين اشتباه بزرگ شده است. در واقع ام کلثوم همان حضرت زينب است و امام علي عليه السلام دختري به نام ام کلثوم غير از حضرت زينب از حضرت زهرا سلام الله عليهما نداشته است.
چنانچه محقق معاصر و يکي از نويسندگان بزرگ و از مفاخر شيعۀ ساکن نجف که تا به حال هفتاد جلد کتاب نوشته که 42 جلد آن در باره اهل بيت عليهم السلام است و يک بار نيز مرد سال ولايت شده است، در اين باره ميگويد:
«اذکرنا انه ليس بصديقة الطاهرة بنت غير السيدة زينب. و انّها تکنّا بأُمّ کلثوم. کما ذکرنا اليه بعض المحققين. و علي ايّ حال فإنّي اذهب بغير تردد اذا ان الصديقة الطاهرة الزهراء ليس عندها بنت تسمّا بأُم کلثوم».[i][1]
بلي، امام علي عليه السلام دختري به نام ام کلثوم داشته است؛ اما نه از حضرت زهرا سلام الله عليها؛ بلکه از ديگر زنان آن حضرت بوده است؛ چنانچه ابن خشاب البغدادي در کتاب تاريخ مواليد الأئمه مينويسد:
«وکان له زينب الصغرى و أم کلثوم الصغرى من أم ولد».[ii][2]
در نتيجه ام کلثوم کبري، همان حضرت زينب کبري تنها دختر حضرت زهرا سلام الله عليهما بوده است. و ام کلثوم صغري از همسر ديگر امام علي عليه السلام بوده است.
بسياري از محققين بر اين اعتقاد هستند که عمر بن خطاب از امام علي عليه السلام دختر خودش را خواستگاري نکرده؛ بلکه ربيبه آن حضرت را که دختر ابوبکر و اسماء بنت عميس بوده است، خواستگاري کرده است. اسماء بنت عميس از ابوبکر دو فرزند داشت: يکي محمد بن ابوبکر رحمت الله عليه و ديگري هم ام کلثوم. اين دختر به همراه مادرش به خانه حضرت علي عليه السلام آمد و عمر بن خطاب اين دختر را از امام علي عليه السلام که در آن زمان سرپرست او محسوب ميشده خواستگاري کرد.
پس ام کلثوم دختر امام علي عليه السلام نبوده است؛ بلکه ربيبه او بوده است. و حتي همين ازدواج هم محقق نشده است، پشنهاد ازدواج داده شد؛ اما از آنجا که اين دختر خردسال بود، عايشه با ازدواج او مخالف کرد و عمر هم منصرف شد.
ابوالفرج اصفهاني در کتاب الأوني، صفحه 103 و المقريزي در کتاب إمتاع الأسماع به همين نکته اشاره کرده است:
«هي أم کلثوم بنت أبي بکر الصديق رضي الله عنه، من فواضل نساء عصرها، خطبها عمر بن الخطاب رضي الله عنه، وذلک أن رجلا من قريش قال لعمر بن الخطاب: ألا تتزوج أم کلثوم بنت أبي بکر، فتحفظه بعد وفاته، وتخلفه في أهله، فقال عمر رضي الله عنه: بلى، إني لأحب ذلک، فاذهب إلى عائشة، فاذکر لها ذلک، وعد إلي بجوابها. فمضى الرسول إلى عائشة، فأخبرها بما قال عمر. فأجابته إلى ذلک، وقالت له: حبا وکرامة. ودخل عليها بعقب ذلک المغيرة بن شعبة، فرآها مهمومة، فقال لها: مالک يا أم المؤمنين؟ فأخبرته برسالة عمر، وقالت: إن هذه جارية حدثة، وأردت لها عيشا ألين من عمر، فقال لها: علي أن أکفيک. وخرج من عندها، فدخل على عمر رضي الله عنه فقال: بالرفاء والبنين، وقد بلغني ما أتيته من صلة أبي بکر في أهله، وخطبتک أم کلثوم. قال عمر رضي الله عنه: قد کان ذاک. قال: إلا إنک يا أمير المؤمنين رجل شديد الخلق على أهلک، وهذه صبية حديثة السن، فلا تزال تنکر عليها الشئ فتضربها، فتصيح، فيغمک ذلک، وتتألم له عائشة، ويذکرون أبا بکر، فيبکون عليه، فتجدد لهم المصيبة، مع قرب عهدها في کل يوم. فقال له: متى کنت عند عائشة وأصدقني؟ فقال: آنفا، فقال عمر: أشهد أنهم کرهوني، قد ضمنت لهم أن تصرفني عما طلبت، وقد أعفيتهم. فعاد إلى عائشة، فأخبرها الخبر، وأمسک عمر عن معاودة خطبتها».[iii][3]
همچنين ابن قتيبه دينوري در کتاب المعارف مينويسد:
«واما أم کلثوم بنت أبي بکر فخطبها عمر إلى عائشة فأنعمت له وکرهته أم کلثوم فاحتالت حتى امسک عنها وتزوجها طلحة بن عبيد الله فولدت له زکريا وعائشة ثم قتل عنها فتزوجها عبد الرحمن بن عبد الله ابن أبي ربيعه المخزومي».[iv][4]
تاريخ شهادت مي دهد که عمر بن خطاب فرزندي به نام زيد از همسري به نام ام کلثوم داشته است؛ اما نه از ام کلثوم بنت علي؛ بلکه ام کلثوم بنت جرول؛ چنانچه طبري مينويسد:
«وأما محمد بن عمر فإنه زيد الأصغر وعبيد الله الذي قتل يوم صفين مع معاوية أمهما أم کلثوم بنت جرول بن مالک ... وکان الاسلام فرق بينها وبين عمر».[v][5]
همچنين ابن اثير در الکامل في التاريخ مينويسد:
«وقتل عبيد الله بصفين مع معاوية. وقيل: کانت أمه أم زيد الأصغر أم کلثوم بنت جرول الخزاعي وکان الاسلام فرق بينها وبين عمر».[vi][6]
ابن حجر عسقلاني هم در کتاب الاصابه مينويسد:
«وقيل عبيد الله وعبد الله أخو عبيد الله بن عمر بن الخطاب لامه أمهما أم کلثوم بنت جرول الخزاعية».[vii][7]
بنابراين، ام کلثوم همسر عمر بن خطاب، دختر امام علي عليه السلام نبوده است؛ بلکه دختر جرول بن مالک خزاعي بوده است.
همانطور که از شواهد تاريخي به دست ميآيد، ام کلثوم در آن زمان حد اکثر هفت سال داشته است و نه بيشتر؛ چنانچه ابن سعد در طبقات به اين حقيقت اشاره کرده و مينويسد:
«تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ».[viii][8]
يعني هنوز ام کلثوم به سن بلوغ شرعي نرسيده بوده است. و از طرفي عمر بن خطاب حد اقل شصت يا بيشتر داشته است. سؤال ما از اهل سنت اين است که چه تناسبي بين ام کلثوم هفت ساله و عمر بن خطاب شصت ساله وجود داشته است؟ ام کلثوم چه گناهي کرده است که مجبور است با پدر زنِ پدر بزرگش ازدواج کند؟ آيا دختر حق ندارد که شريک آينده زندگي خودش را انتخاب کند؟! آيا اگر اين دختر خردسال حق انتخاب داشت، بازهم پير مردي مثل عمر بن خطاب را که پدر زنِ پدر بزرگش بوده است انتخاب ميکرد؟!
نکته عجيب و در عين حال جالب، علاقه شديد خليفه دوم به ازدواج با دختران خردسال است که معلوم نيست چرا خليفه دوم تا اين اندازه به ازدواج با دختران خردسال علاقه داشته است؟! البته صدور چنين اعمالي از خليفه دوم اصلا عجيب نيست؛ چرا که او در مسأله نکاح تابع سنتهاي جاهلي بوده است؛ چنانچه خودش گفته است که در من از سنن جاهلي چيزي جز نکاح باقي نمانده است.
«عن محمد بن سيرين قال قال عمر بن الخطاب ما بقي في شئ من أمر الجاهلية إلا أني لست أبالي إلى أي الناس نکحت وأيهم أنکحت».[ix][9]
يعني اين که او در مسأله نکاح هنوز هم از سنتهاي عصر جاهلي پيروي ميکند و تمام سعي خود را ميکند تا اين سنتها را زنده نگه ميدارد.
اگر واقعا چنين ازدواجي صورت گرفته باشد، به نظر من نه تنها اسلامي که حتي انساني نيست. در قبايل وحشي هم چنين ازدواجهايي صورت نميگيرد؛ چه رسد به دين مبين اسلام.
حقايق تاريخي دروغ بودن اين مسأله را به اثبات ميرساند؛ آنجا که بيشتر کتابهاي اهل سنت نقل کردهاند که ام کلثوم بعد از به هلاکت رسيدن عمر، با پسر عمويش محمد بن جعفر و بعد از او با عون بن جعفر و بعد از او با برادر ديگرش عبدالله بن جعفر ازدواج کرده است.
ابن سعد در طبقات الکبري نقل ميکند:
«أم کلثوم بنت علي بن أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصي وأمها فاطمة بنت رسول الله وأمها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبد العزى بن قصي تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ فلم تزل عنده إلى أن قتل وولدت له زيد بن عمر ورقية بنت عمر ثم خلف على أم کلثوم بعد عمر عون بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها ثم خلف عليها أخوه محمد بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها فخلف عليها أخوه عبد الله بن جعفر بن أبي طالب بعد أختها زينب بنت علي بن أبي طالب فقالت أم کلثوم إني لأستحيي من أسماء بنت عميس إن ابنيها ماتا عندي وإني لأتخوف على هذا الثالث فهلکت عنده ولم تلد لاحد منهم شيئا».[x][10]
در اين حديث آمده است که ام کلثوم بعد از به هلاکت رسيدن عمر بن خطاب با پسر عمويش عون بن جعفر ازدواج کرد. بعد که عون فوت کرد، با برادرش محمد ازدواج کرد و بعد از آن که محمد فوت کرد، با عبدالله برادر ديگرش ازدواج کرد؛ در حالي که عون و محمد هردو در جنگ شوشتر در زمان خليفه دوم کشته شدهاند.
ابن حجر در الاصابه ميگويد:
«وقال أبو عمر استشهد عون بن جعفر في تستر وذلک في خلافة عمر وما له عقب».[xi][11]
ابن عبد البر ميگويد:
«عون بن جعفر بن أبي طالب ولد على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم أمه وأم أخويه عبد الله ومحمد بنى جعفر بن أبي طالب أسماء بنت عميس الخثعمية واستشهد عون بن جعفر وأخوه محمد بن جعفر بتستر ولا عقب له».[xii][12]
با اينحال، چگونه ميشود که آنها بعد از عمر با ام کلثوم ازدواج کرده باشند؟.
از آنجا که دروغگو فراموش کار است، راوي اين مساله از يادش رفته بوده است که آنها قبل از عمر کشته شدهاند و گرنه چنين دروغ بزرگي را نميگفت.
و نيز فراموش کرده است که عبدالله بن جعفر با حضرت زينب سلام الله عليها در زمان خود اميرالمؤمين عليه السلام ازدواج کرده است و تا زمان واقعه کربلا حضرت زينب همسر ايشان بوده است و حتي تا آخر عمر از ايشان جدا نشده است. چگونه ميشود که عبدالله بين هر دو خواهر جمع کرده باشد؟.
و عجيبتر از همه اينکه ابن قتيبه دينوري ام کلثوم را به ازدواج عمويش جعفر بن ابيطالب درآورده است! آنجا که مينويسد:
«وأما أم کلثوم الکبرى وهي بنت فاطمة فکانت عند عمر ابن الخطاب و ولدت له أولادا قد ذکرناهم فلما قتل عمر تزوجها جعفر ابن أبي طالب فماتت عنده».[xiii][13]
جل الخالق! چگونه ميشود که دختري با عمويش ازدواج کند؛ البته آن هم عمويي که قبل از تولد او به شهادت رسيده است؟!
بنابراين، حقايق تاريخي نيز اين مسأله را به اثبات ميرساند که اين ازدواج هرگز محقق نشده است و در واقع اين ازدواج از اباطيل و افسانههاي تاريخي است.
در صورت قبول صحت خبر، آيا اين ازدواج با ميل و رغبت بوده است يا از روي زور و تهديد؟
در رواياتي که از طريق شيعه و نيز در برخي از رواياتي که از جانب اهل سنت نقل شده است، اين مسأله را به اثبات ميرسد که اين ازدواج محقق شده است؛ اما نه از روي ميل و رغبت؛ بلکه به خاطر تهديد عمر بن خطاب بوده است.
مرحوم کليني در کتاب شريف کافي نقل ميکند:
«محمد بن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد الله ( عليه السلام ) قال: لما خطب إليه قال له أمير المؤمنين: إنها صبية قال: فلقى العباس فقال له: مالي أبي بأس؟ قال: وما ذاک؟ قال: خطبت إلى ابن أخيک فردني أما والله لأعورن زمزم ولا أدع لکم مکرمة إلا هدمتها و لأقيمن عليه شاهدين بأنه سرق ولأقطعن يمينه فأتاه العباس فأخبره وسأله أن يجعل الامر إليه فجعله إليه».[xiv][14]
و نيز مرحوم کليني از امام صادق عليه السلام نقل ميکند:
«علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم، وحماد، عن زرارة، عن أبي عبد الله ( عليه السلام ) في تزويج أم کلثوم فقال: إن ذلک فرج غصبناه».[xv][15]
از اين دو روايت هم استفاده ميشود که اين ازدواج با ميل و رغبت نبوده است؛ بلکه از روي زور و تهديد بوده است؛ پس خدمتي به حسن روابط نميکند.
از برخي از روايات اهل سنت نيز استفاده ميشود که اين ازدواج از روي اختيار نبوده است؛ بلکه امام مجبور شده است که دخترش را به خليفه دوم بدهد.
طبري در ذخائر العقبي مينويسد:
«قال ابن إسحاق حدثني عاصم بن عمر بن قتادة قال خطب عمر إلى علي ابنته أم کلثوم فأقبل علي عليه وقال إنها صغيرة فقال عمر لا والله ما ذلک بک ولکن أردت منعي».[xvi][16]
در اين روايت عمر صراحتا با امام علي عليه السلام ميفرمايد که تو حق نداري خواستگاري مرا رد کني. و اين نشان از اين ميدهد که حرف تهديد و زور در ميان بوده است.
و نيز طبراني در المعجم الکبير مينويسد:
«حدثنا جعفر بن محمد بن سليمان النوفلي المديني ثنا إبراهيم بن حمزة الزبيري ثنا عبد العزيز بن محمد الدراوردي عن زيد بن أسلم عن أبيه قال دعا عمر بن الخطاب رضي الله عنه علي بن أبي طالب فساره ثم قام علي فجاء الصفة فوجد العباس وعقيلا والحسين فشاورهم في تزويج أم کلثوم عمر فغضب عقيل وقال يا علي ما تزيدک الأيام والشهور والسنون إلا العمى في أمرک والله أداء فعلت ليکونن وليکونن لأشياء عددها ومضى يجر ثوبه فقال على للعباس والله ما ذاک منه نصيحة ولکن درة عمر أخرجته إلى ما ترى أما والله ما ذاک رغبة فيک يا عقيل ولکن قد أخبرني عمر بن الخطاب رضي الله عنه أنه سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول کل سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلا سببي ونسبي فضحک عمر رضي الله عنه وقال ويح عقيل سفيه أحمق».[xvii][17]
از اين روايت هم استفاده ميشود که عمر بن خطاب وقتي با مخالفت عقيل روبرو ميشود، به ايشان فحاشي ميکند و لقب و اوصاف خودش را به ايشان نسبت ميدهد.
پس اين ازدواج از روي زور و تهديد بوده است و هرگز از روي ميل و رغبت نبوده است.
از برادران اهل سنت بايد پرسيد که آيا يک حاکم اسلامي حق دارد که براي خواستگاري دختر ديگران به زور متوسل شود؟
حتي از يک حاکم کافر هم چنين انتظاري نميرود؛ چه رسد به کسي که خود را خليفه خدا و خليفه رسول خدا در روي زمين ميداند.
آيا چنين کسي ميتواند برترين مخلوق خدا بعد از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم باشد؟ عجبا که چرا اهل سنت، چشمان خود را باز نميکنند و اين حقايق تاريخي را ناديده ميگيرند! و عجيبتر اين است که اهل سنت اين ازدواج را دليلي قاطعي بر حسن روابط ميدانند!. اگر حسن روابط اين است؛ پس وا به حال روزي که روابط غير حسنه شود.
اهل سنت براي اينکه ازدواج عمر و ام کلثوم را ثابت کنند، رواياتي نقل کردند که از شنيدن و خواندن اين روايتها عرق شرم از پيشاني انسان جاري ميشود.
ما از اهل سنت ميپرسيم که: اثبات حسن روابط به چه قيمتي؟ آيا اين قدر ارزش دارد که ما چنين تعابير زشت و زنندهاي را مطرح کنيم؟
ازدواج ام کلثوم با عمر عوارضي دارد که کمترين عارضه آن خيانت به ناموس رسول خدا است، آيا شما اين عوارض را ميپذيريد؟
طبري در ذخائر العقبي مينويسد:
«قال ابن إسحاق حدثني عاصم بن عمر بن قتادة قال خطب عمر إلى علي ابنته أم کلثوم فأقبل علي عليه وقال إنها صغيرة فقال عمر لا والله ما ذلک بک ولکن أردت منعي فان کانت کما تقول فابعثها إلى فرجع على فدعاها فأعطاها حلة وقال انطلقي بهذه إلى أمير المؤمنين وقولي له يقول لک أبى کيف ترى هذه الحلة فأتته بها وقالت له ذلک فأخذ عمر بذراعها فاجتذبتها منه وقالت أرسلها فأرسلها».[xviii][18]
و در روايتي ديگري نقل ميکند:
«وذکر أبو عمر أن عمر قال له لما قال إنها صغيرة: زوجنيها يا أبا الحسن فانى أرصد من کرامتها مالا يرصده أحد فقال رضي الله عنه له : أنا أبعثها إليک فان رضيتها فقد زوجتکها فبعثها إليه ببرد فقال لها قولي له هذا البرد الذي قلت لک فقالت ذلک لعمر فقال قولي له قد رضيت رضى الله عنک ووضع يده على ساقها فکشفها فقالت أتفعل هذا لولا أنک أمير المؤمنين لکسرت أنفک ثم خرجت حتى أتت أباها فأخبرته الخبر وقالت أتبعثني إلى شيخ سوء قال يا بنية فإنه زوجک».[xix][19]
و نيز ابن حجر عسقلاني که يکي از استوانههاي علمي اهل سنت و حافظ علي الاطلاق آنها است، در الاصابة نقل ميکند:
«وقال بن أبي عمر المقدسي حدثني سفيان عن عمرو عن محمد بن علي أن عمر خطب إلى علي ابنته أم کلثوم فذکر له صغرها فقيل له إنه ردک فعاوده فقال له علي أبعث بها إليک فإن رضيت فهي امرأتک فأرسل بها إليه فکشف عن ساقها فقالت مه لولا إنک أمير المؤمنين للطمت عينيک».[xx][20]
و نيز ذهبي يکي ديگر از استوانههاي علمي اهل سنت در سير أعلام النبلاء نقل ميکند:
«قال أبو عمر بن عبد البر: قال عمر لعلي: زوجنيها أبا حسن، فإني أرصد من کرامتها مالا يرصد أحد، قال: فأنا أبعثها إليک، فإن رضيتها، فقد زوجتکها - يعتل بصغرها - قال: فبعثها إليه ببرد، وقال لها: قولي له: هذا البرد الذي قلت لک، فقالت له ذلک. فقال: قولي له: قد رضيت رضي الله عنک، ووضع يده على ساقها، فکشفها، فقالت: أتفعل هذا؟ لولا أنک أمير المؤمنين، لکسرت أنفک، ثم مضت إلى أبيها، فأخبرته وقالت: بعثتني إلى شيخ سوء! قال: يا بنية إنه زوجک».[xxi][21]
همچنين خطيب بغدادي در کتاب تاريخ بغداد نقل ميکند:
«فقام علي فأمر بابنته من فاطمة فزينت ثم بعث بها إلى أمير المؤمنين عمر ، فلما رآها قام إليها فأخذ بساقها و قال: قولي لأبيک قد رضيت، قد رضيت، قد رضيت . فلما جاءت الجارية إلى أبيها قال لها: ما قال لک أمير المؤمنين؟ قالت: دعاني و قبلني فلما قمت أخذ بساقي و قال: قولي لأبيک قد رضيت».[iii][22]
اين تعابير آن قدر زشت و زننده بوده است که حتي صداي بعضي از علماي اهل سنت را نيز درآورده است. به قول معروف آش آن قدر شور شده است که صداي آشپز هم در آمده است.
ابن سبط الجوزي يکي از علماي اهل سنت، وقتي اين حديث را ميبيند، صدايش در ميآيد و ميگويد:
«ذکر جدي في کتاب منتظم ان علياً بعثها لينظرها و ان عمر کشف ساقها و لمسها بيده، هذا قبيح والله. لو کانت امة لما فعل بها هذا. ثم باجماع المسلمين لايجوز لمس الاجنبيه».[iii][23]
من از علماي اهل سنت سؤال ميکنم که آيا سزاوار است که خليفه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) چنين عمل زشتي را انجام دهد؟ و آيا چنين کسي ميتواند خلق خدا را به سوي طراط مستقيم الهي هدايت کند؟
آيا اگر کسي با خواهر شما، دختر شما و يا حتي مادر شما (نه با ناموس رسول خدا) چنين عمل زشتي را انجام ميداد، باز هم او را برترين مخلوق خدا بعد از رسول خدا و ابوبکر ميدانستيد؟ اگر يک بقال سر کوچه، چنين عملي را در حق ناموس شما ميکرد، چه نظري در باره او داشتيد؟ اگر اين عمل را نميپسنديد، چرا آن را نقل ميکنيد؟ ابن صحاک به چه حقي به ناموس رسول خدا دستدرازي ميکند، ساقش را برهنه ميکند، او را در بغل ميگيرد و يا او را ميبوسد؟!
نه به خدا چنين عمل زشتي از يک حاکم لائيک هم سر نميزند؛ چه رسد به خليفه مسلمين؛ آنهم در حق ناموس رسول خدا.
جالب اينجا است که آنها از ما انتظار دارند که از چنين کسي بيزاري نجوييم و او را مقتداي خودمان قرار دهيم! نه به خدا که چنين کسي لياقت رهبري جامعه اسلامي را ندارد، وسزاوار نيست چنين کسي را حتي صحابه رسول خدا بدانيم.
در بعضي از اين روايات نقل شده است که عمر بن خطاب بعد از خواستگاري از دختر امام علي عليه السلام به مسجد رفت و به کساني که در مسجد نشسته بود گفت: «رفئوني، فرفؤوه»؛ چنانچه ابن سعد در طبقات مينويسد:
«فجاء عمر إلى مجلس المهاجرين بين القبر والمنبر وکانوا يجلسون ثم علي وعثمان والزبير وطلحة وعبد الرحمن بن عوف فإذا کان الشئ يأتي عمر من الآفاق جاءهم فأخبرهم ذلک واستشارهم فيه فجاء عمر فقال رفئوني فرفؤوه وقالوا بمن يا أمير المؤمنين قال بابنة علي بن أبي طالب».[iii][24]
«رفئوني» نوعي تبريک گفتن بود که در عصر جاهليت در بين اعراب رسم بود. آنها وقتي کسي ازدواج ميکرد، براي تبريگ گفتن از اين کلمه استفاده ميکردند که پيامبر اسلام از اين کار نهي کردند و فرمودند که به جاي اين کلمه از کلماتي مثل «بارک ا لله و... استفاده کنيد.
احمد حنبل در مسند خودش مينويسد:
«حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا الحکم بن نافع قال ثنا إسماعيل بن عياش عن سالم بن عبد الله عن عبد الله ابن محمد بن عقيل قال تزوج بن أبي طالب فخرج علينا فقلنا بالرفاء والبنين فقال مه لا تقولوا ذلک فان النبي صلى الله عليه وسلم قد نهانا عن ذلک وقال قولوا بارک الله لک وبارک عليک وبارک لک فيها».[iii][25]
سؤال ما از علماي اهل سنت اين است که هدف عمر از به کار بردن اين کلمه چي بود؟ آيا ميخواست سنت جاهلي را زنده کند؛ همان سنتي را که پيامبر اسلام از آن نهي کرده بود؟ اگر چنين هدفي نداشت؛ پس چرا چنين کلمهاي را به کار برد؟ چرا خليفه دوم از دستور رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سرپيچي کرد؛ در حاليکه خداوند در قرآن کريم ميفرمايد:
«وَمَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[iii][26] .
و در جاي ديگر ميفرمايد:
«وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَکُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا»[iii][27].
يا اين که عمر از نهي رسول خدا بيخبر بوده است که در اين صورت جهل جناب خليفه به اثبات خواهد رسيد.
از علماي اهل سنت ميپرسيم که آيا کسي که از احکام الهي بيخبر باشد، ميتواند خليفه خدا و خليفه رسول خدا باشد؟!
اين جا است که بعضي از علماي اهل سنت که متوجه اين مسأله شدهاند، دست به تحريف حديث زدهاند و به جاي کلمه رفئوني از کلماتي همچون «ألاتهنوني» و يا «فدعا له بالبرکة» استفاده کردهاند.
حاکم نيشابوري همين روايت را نقل ميکند و به جاي کلمه رفئوني اين چنين مينويسد:
«فاتى عمر المهاجرين فقال الا تهنوني».[iii][28]
و بيهقي در سنن الکبري حديث را اينگونه نقل ميکند:
«قال لما تزوج عمر بن الخطاب رضي الله عنه أم کلثوم بنت على رضي الله عنهم اتى مجلسا في مسجد رسول الله صلى الله عليه وسلم بين القبر والمنبر للمهاجرين لم يکن يجلس فيه غيرهم فدعوا له بالبرکة».[iii][29]
رواياتي در اين باره از اهل سنت نقل شده است که صد در صد با يکديگر تناقض دارند و اين تناقضات اصل قضيه را از ريشه ميزند.
در بعضي از روايات آمده است که خود اميرالمؤمين ام کلثوم را به عقد عمر درآورد، و بعضي ديگر ميگويند که آن را به ابن عباس واگذار کرد.
گاهي نقل کردهاند که عقد بعد از تهديد و زورگويي عمر واقع شد و در بعضي ديگر نقل شده است که با اختيار و و رضا بوده است.
برخي روايت کردهاند که عمر از او فرزندي به نام زيد داشته است و در برخي ديگر روايت شده است که عمر قبل از دخول به هلاکت رسيده است.
روايتي دارد که زيد بن عمر داراي فرزند بوده است و در برخي ديگر نقل شده است که فرزندي به جاي نگذاشته است.
در روايتي نقل شده است که زيد بن عمر و ام کلثوم هردو باهم کشته شدهاند، و روايت ديگر ميگويد که ام کلثوم بعد از زيد باقي مانده است.
در حديثي آمده است که مهر ام کلثوم چهل هزار درهم بوده است؛ در حاليکه در روايت ديگر آمده است که چهارهزار درهم بوده است و در روايت ديگري آمده است که پانصد هزار درهم بوده است.
و دهها تناقض ديگر...
اين اختلافات نشان ميدهد که جاعلين حديث، با هم ديگر هماهنگ نبودهاند و هرکس براي خودش و به دلخواه خودش حديث جعل کرده است. مگر ميشود که در يک قضيه تاريخي اين همه تناقض وجود داشته باشد؟ اين اخلافات و تناقضات اصل قضيه را از ريشه ميزند و کذب بودن آن را به اثبات ميرساند.
آيا اين ازدواج فضيلتي براي عمر بن خطاب محسوب ميشود، يا نه؟
اگر ما بر فرض محال (فرض محال که محال نيست) بپذيريم که چنين ازدواجي واقع شده است و راست است، اين ازدواج هيچ فضيلتي را براي خليفه دوم به اثبات نميرساند؛ چرا که نکاح بر ظاهر اسلام است و ظاهر اسلام بر اظهار شهادتين و نماز به سوي کعبه و... است؛ اگر چه ترک آن افضل است و چنين ازدواجي مکروه است؛ اما اگر ضرورتي پيش بيايد، کراهت آن از بين ميرود.
حتي اگر فرض کنيم که چنين ازدواجي حرام باشد، بازهم در زمان اضطرار و زماني که انسان برجان خودش و يا بر دين خودش بترسد، حرمت آن از بين ميرود؛ همانطوري که اظهار کفر در زماني که انسان بر جان خودش بترسد، اشکالي ندارد؛ همانطوري که خوردن ميته، خون، گوشت خنزير و گوشت سگ در وقت اضطرار اشکالي ندارد.
خدواند در قرآن کريم ميفرمايد:
«مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ»[iii][30].
و ما ثابت کرديم که اميرالمؤمين عليه السلام اين کار را از روي اجبار و اکراه انجام داده است و چون بر دين خودش ميترسيده است، مجبور به اين کار شده است؛ چرا که خليفه دوم او را تهديد کرد که اگر چنين کاري را انجام ندهد، دو نفر شاهد را بر عليه او تحريک خواهد کرد و او را متهم به سرقت کرده، دست او را قطع ميکند. اين جا بود که امام مجبور شد اين ازدواج را قبول کند.
خداوند در قرآن کريم سرگذشت حضرت لوط عليه السلام را نقل ميکند که آن حضرت به کفاري که قصد سوء داشتند، پشنهاد ازدواج با دخترانش را داد؛ در حاليکه همه ما ميدانيم که همه آنهايي که در جلوي خانه حضرت لوط عليه السلام جمع شده بودند از کفار بودند.
«وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِنْ قَبْلُ کَانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَؤُلَاءِ بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ».[iii][31]
پس حتي با فرض قبول وقوع آن، اين ازدواج هيچ فضيلتي را براي خليفه دوم به اثبات نميرساند.
البته همه اينها در صورتي است که ما بتوانيم با روايات صحيحه اين ازدواج را ثابت کنيم؛ در حالکه حد اقل از روايات شيعه چنين استفادهاي نميشود.
1. «محمد بن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد الله ( عليه السلام ) قال: لما خطب إليه قال له أمير المؤمنين: إنها صبية قال: فلقى العباس فقال له: مالي أبي بأس؟ قال: وما ذاک؟ قال: خطبت إلى ابن أخيک فردني أما والله لأعورن زمزم ولا أدع لکم مکرمة إلا هدمتها و لأقيمن عليه شاهدين بأنه سرق ولأقطعن يمينه فأتاه العباس فأخبره وسأله أن يجعل الامر إليه فجعله إليه».